آمار بازدید
  • کل بازدید : 634060
  • بازدید امروز : 514
  • بازدید دیروز : 465
  • بازدید این ماه : 10757
  • آخرین بازدید : یکشنبه 26 آذر 1396 (09:39)
موندم ... باید از کجا شروع کنم که برای کسی که میخونه جالبتر باشد. واسه همین تصمیم گرفتم برم سر اصل مطلب و از حاشیه ها دوری کنم. حدود ساعت 4 بعد از ظهر بود که جلال رفتن قشم رو 100% ok کرد. منم با عجله کلی لباس وسایل لازم برداشتم و ساعت 5 نیم صبح من و جلال و حنیف سوار ماشین شدیم و به طرف قشم حرکت کردیم البته بچه ها یه گروه بندرعباس بودن ظاهراً قرار بود یک شب بندر باشیم. بگذریم از اینکه من با جلال و حنیف چطوری تا بندر دوام آوردم ولی بالاخره ساعت 9 شب بود که رسیدیم و رفتیم پیش بچه ها هتل. هتل جای قشنگی بود هم شهربازی داشت و هم آب گرم طبیعی ولی برای من جالبترین چیز لباس های خوشکل و بامزه ی خانم های بندر بود واقعاً از دیدنشون با اون لباسها لذت میبردم.
بچه ها تو سالن اسباب بازی ها در حال بازی کردن بسکت بودن که رفتیم پیششون بعد از کلی احوال پرسی و بگو و بخند رفتیم واسه شام تو رستوران. اولش همه خیلی شیک نشسته بودن ولی چند دقیقه بعد یکی یکی هویت هاشون رو شد بند خدا آشپز تا روشو اون طرف میکرد و میرفت پرتاب نمک دون و فلفل پاش تو سالن شروع می شد و تا برمیگشت یک جمع کاملاً مودب و آروم می دید! که دور میز نشستن و منتظر غذاشونن واقعاً جمع قشنگ و دوست داشتنی بود با اینکه یکسری از بچه ها رو واسه اولین بار میدیدم اصلاً احساس غریبگی نمی کردم همه شوخ طبع و مهربون بودن. بعد از خوردن شام نوبت رسید به دادن دنگها هر که دنگ خودش اینم واسه خودش فیلمی داشت تا اونجایی که من پیششون نشستم 6 بار حساب کردن ولی هر بار هم اشتباه حساب می شد از اینم بگذریم.
بعد از مستقر شدن تو اتاق و عوض کردن لباسهام همه ی بچه ها تویه فضای بیرون هتل دور هم نشستیم یکسری از بچه ها قلیون میکشیدن- یکسری بدمینتون بازی می کردن و یکسری هم گرم صحبت های مردونه بودن که واسه من جالب بود حداقل از جمع خانم ها که همش توش غیبت بهتر و جالبتر به نظر می رسید!!!
ظاهراً روز پر مشغله ای داشتن معلوم بود خستن طرفایه ساعت 2 شب بود که یکی یکی از جمع خداحافظی می کردن و میرفتن برای خواب اتاقها رو زنانه مردونه کرده بودن که همینشم قشنگ بود حداقل برای من ...
کم کم دیگه همه رفتن و من تنها بودم حنیف هم که دوست دوران دانشگاه شو دیده بود با هم خلوط کرده بودن جلال هم رفته بود و خواب بود. بی خوابی به سرم زده بود تا ساعت 3 واسه خودم قدم می زدم و خداخدا می کردم آقای رحیمی بیدار نشه و من و ببینه چون میدونستم اگه بدونه خواب نیستم فردا صبح از پرواز خبری نی !!!
دوست حنیف هم رفت و خوابید و من و حنیف و مهدی اکبرزاده تا ساعت 4 و 18 دقیقه بیدار بودیم صدای نم نم بارون وسوسم میکرد بیدار بمونم ولی صبح باید 6 دم هتل آماده ی حرکت می شدم واسه همین رفتم و خوابیدم. ساعت 6 بود که همه آماده دم در هتل ایستاده بودیم بعد از اینکه همه آماده شدن به طرف سایت حرکت کردیم. کل راه هتل تا سایت رو تو ماشین خواب بودم  ولی وقتی رسیدیم سر حال پیاده شدم و همگی به طرف محل پرواز رفتیم. جایه قشنگی بود فکر می کردم کوه آهن بود از بالای کوه که به پایین نگاه می کردم از این تفاوت رنگها لذت می بردم. خلاصه چند تایی از بچه ها پریدن ولی متأسفانه هوا خراب شد و نشد که همه بپریم.
قرار گذاشتیم ناهار رو بالای کوه بخوریم یکسری از بچه ها رفتن و جوجه خریدن چون یک مرتبه تصمیم گرفتیم اونجا ناهار بخوریم امکانات کم بود و با همین امکانات کم جوجه ها رو تو مواد خابوندیم و سیخ کشیدیم بچه ها هم یه منقل خوشگل ساختن جوجه ها رو رو ذغال گذاشتن همه گرسنه بودن هرچی بو جوجه ها بیشتر میشد دور منقل شلوغ تر میشد همه دور تا دور منقل ایستاده بودیم حتی چند تا عکس هم با جوجه های خوشمزه گرفتیم! بعد از خوردن جوجه ها یک گله کوچیک بز بهمون نزدیک شد چند تا از بچه ها دنبال بزها کردن و بهشون نون دادن تا بتونن بگیرنشون مهدی اکبرزاده تونست یکی از بزها رو بگیره بچه ها چند تا عکس با آقابزه گرفتن و ولش کردن بعد هم همگی آشغالهای ناهار رو انداختیم تو ذغالها تا بسوزه این کار انسان دوستانمون باعث شد تا یکسری از اشغالها بپوکه رو بدن مصطفی! ، بنده خدا سوخت خدا رحمش کرد. پای مهدی هم بخاطر دنبال کردن بزها پیچ خورد ولی خداروشکر همگی صحیح و سالم رفتیم و سوار ماشین ها شدیم و به سمت قشم حرکت کردیم.
خدا روشکر شانس با ما یار بود اسکله خلوت بود و معطلی نداشت خلاصه می کنم براتون وقتی رسیدیم رفتیم طرف هتل ولی متأسفانه اتاق به اندازه کافی نداشت واسه همین هر کسی رفت واسه خودش دنبال جا یکسری از بچه ها رفتن تو کمپ ما هم یه خونه ی خیلی شیک و تمیز پیدا کردیم، اولش 6 نفر بودیم ولی تا آخر شب چند تا از بچه هایه دیگه اومدن پیشمون ... فردا صبح که بلند شدم همه رفته بودن سایت ظاهراً من خوابم برده بود ولی سریع حاضر شدم رفتیم سایت ولی همه پریده بودن اینقدر دیر کرده بودم که ناهار هم به ما نرسید. واقعاً ساحل ناز مثل اسمش ناز و دوست داشتنی بود. خلاصه بگذریم از اینکه من رو با شن و ماسه ی لب ساحل غسل دادن و کلی کثیف شدم! ولی در کل خوب بود. شب برنامه چیدیم همگی رفتیم بولینگ یکسری از بچه ها هم که رفتن  سینما 4 بعدی جایه هر کی نیومد خالی واقعاً قیافه هاشون دیدنی بود!!!
روز بعد صبح همه سر سایت آماده بودیم چند تایی از بچه ها پریدن ولی جالب ترین پرش ها بعد از ظهر بود که مربوط به سولوئی ها می شد. مراسم غسل سولوئی ها داشتیم هر کی میپرید و سولو می شد دست و پاش رو می گرفتن و با سه شماره تو دریا پرتش می کردن واقعاً دیدنی بود. همه ی این کارها زیر سر مصطفی بود ولی خودش خبر نداشت قراره چی سرش بیاد. ظاهراً ماشین یکی از کسایی که اونجا برای دیدن پرواز بچه ها اومده بود خراب شده بود و خلاصه مصطفی برای درست کردن ماشین رفت بهشون کمک کنه که آب باطری ماشین پاشید تو چشماش با این حال و روزِ بدش بچه ها گرفتنش و پرتش کردن تو آب خلاصه باعث و بانی این غسل ها هم خودش غسل داده شد!!!
واقعاً غروب های قشنگی داشت بعد از ظهر که میشد از گوشه وکنار برای دیدن پرواز بچه ها به ساحل میومدن واقعاً کار بچه ها عالی بود به خصوص وقتی آکرو کار می کردند. خلاصه چرخید و چرخید نوبت به ما رسید که باید میپریدیم صبح بود هم هوا و هم ساحل فوق العاده بود بعد از اینکه آقای نجفی، خانم معمار و آقای معمار پریدن نوبت من شد اولین بار بود که می خواستم با وینچ بپرم یه جور ترس شیرین تمام وجودم گرفته بود آقای ثابت توضیحات کامل رو بهم داد و آقای رحیمی هم مثل همیشه دلم قرص کرد، آرومتر شده بودم ماشین ازم دور شد
آقای رحیمی: آماده ایی دختر میخوام محکم بالو بکشی روی سرت ...
من: آررررره!
تا به خودم اومدم دریا زیر پام بود هیچ وقت از این ارتفاع به دریا نگاه نکرده بودم واقعاً فوق العاده بود.
اوج لذت بود کف دریا رو به راحتی میشد دید. شاید ربطی به این گزارش نداشته باشه ولی اون موقع بود که فهمیدم ما در مقابل این دریا و این نعمتها چقدر کوچیکیم تمام کسایی که هر کدوم واسه خودشون برو بیایی دارن فقط از فاصله 500 متر چقدر کوچیکن درس زندگی بهم میداد هر چه بیشتر اوج میگرفتیم بیشتر میفهمدم هر چقدر هم آقای رحیمی هدایتم کند این منم که برک هامو باید تکون بدم این منم که باید تصمیم بگیرم زندگی هم مثل پروازه ... بگذریم. بعد از ریلیز کم کم ارتفاعم با چرخش ها به صورت چپ و راست کم کردم و کنار ساحل با صدای آقای رحیمی فلللللللللررررررررررر!!!
بعد نوبت به پرواز جلال و مهدی شد من با یکسری از بچه ها سوار وانت شدیم جلال و مهدی همش با هم کل کل داشتن واسه اینکه کی اول بپره بالاخره، قرعه به نام جلال افتاد و آماده پرواز شد. بار اول که کشیدنش افتاد زیر پاش خالی شده بود و بار دوم هم که اوج گرفت طناب وینچ پاره شد خیلی ناراحت شدم ولی تقصیر خودش بود پرواز غصبی بود! ولی گذشته از شوخی جلال هم پرواز خوبی داشت. اون روز هم مثل بقیه ی روزها یکسری از بچه ها پریدن و بچه های گروه SIV هم تمرین کردند.
خلاصه میکنم براتون با اینکه دوست دارم ریز به ریز این اردو رو بنویسم ولی قرار بر این هست که این گزارش کوتاه باشد بنابراین از توضیحات بیشتر خودداری میکنم. بقیه روزهایه قشم هم به همین منوال گذشت و صبح و بعد از ظهر به تناوب همه ی بچه ها پرواز داشتن و بچه ها گروه SIV & Acro هم به انجام حرکات آکروبات پرداخته تا روز آخر. روز آخر به خاطر اینکه ماشینمون خراب بود ما بعد از ظهر به سایت رفتیم بعد از ظهر اون روز هم من واسه اولین بار ریورز کار کردم و آخرین نفر پریدم غروب آفتاب بود و کلی جمعیت ایستاده بودند. وقتی کشیدنم یک جیغ از سر لذت زدم واقعاً دریا دیدنی بود «اینقدر قشنگ و جذاب بود که من از نوشتن و توصیف منظره عاجزم» پرواز فوق العاده ای بود بعد از چند دقیقه پرواز کاهش ارتفاع دادم و لب ساحل نشستم مصطفی و آقای رحیمی هر دو از پروازم راضی بودن و این برای من بهترین چیز ممکن تو اون لحظه بود.
فردای اون شب همه سوار ماشین شدیم و به سمت اصفهان حرکت کردیم تو راه هر ماشین 1 بی سیم داشت کلی مسخره بازی در میاوردیم جای همه کسایی که نیومدن سبزعدای مهمان دارهای هواپیما رو در میوردیم خلاصه اش می کنم جمع قشنگ و دوست داشتنی بود. هفته ای که گذشت یکی از به یاد موندنی ترین هفته های زندگی من بود....

 

بازدید : 3388
25 بهمن 1391 ساعت 04:40 ب.ظ
درحال بارگزاری
درحال بارگزاری